دل تنگ گذشته
در روزهای بسیار سختی که بر مردم کشور میگذرد، تنها چیزی که کمتر به چشم میخورد زندگی است و دلها برای ایامی که گذشت دل تنگ می شود .
روزهای بسیار سختی بر مردم کشورمان می گذرد ؛برای نگارنده که در آغاز دهه هفتاد زندگی است ؛ این شرایط بسیار دردناک تر است ؛ گویی خاکِ عزا و غم بر این سرزمین پاشیده اند و تنها چیزی که گم شده و کمتر به چشم می خورد ؛ زندگی است . تقریبا اکثر مردم ، دخل و خرجشان با یکدیگر نمی خواند ، مهمانی رفتن و مهمانی گرفتن و احوال یکدیگر پرسیدن به یک کابوس تبدیل شده است .
تمایل به ازدواج و زندگی مشترک و فرزند آوری، روز به روز کمتر می شود و جامعه ای که یک روز به سبب داشتن جوانانش احساس بالندگی می کرد ، امروز دارد به کشوری پیر و از کار افتاده تبدیل می شود .
اخبار این روزهای سرزمینم ، بیشتر حول ناترازی در سطوح مختلف است و قبل از آمدن سوزِ سرما ، از ترس کمبود انرژی ، روح و جسم ما به لرزه درآمده است .
در روزگار نه چندان دوری که فاصلۀ بین طبقات جامعه بسیار کم بود ؛ امروز می بینیم که این شکاف های طبقاتی به دره هایی تبدیل شده است که به معنای واقعی ،جامعه به دو طبقۀ دارا و ندار تقسیم شده اند .
با این اوضاع و احوال چقدر دل آدم برای روزهای گذشته تنگ می شود و شعر سهراب سپهری تا چه اندازه حال آدم را خوب می کند که «غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند / چه دهی باید باشد کوچه باغش پر موسیقی باد » . باید به سهراب عزیز بگوییم ، که خوشا به حالت که با آن روح لطیف و شاعرانه ات افسوس این روزهای ابری و خاکستری را نمی خوری . چرا که دیگر مردمان سرِ رود به اندازه ای گرفتار ناترازی های همه جانبه هستند که از حالِ خودشان هم خبر ندارند .
دیگر صفایی در حال و روزشان نمی بینی و چشمه های جوشانشان خشک شده است . به امید روزی که دوباره زندگی به معنای واقعی در این سرزمین جریان داشته باشد .

